سمیه کردستان

د 1405/08/11 - 13:19

بیشتر از ۱۱ ماه می‌گذشت. ناهید را در مدرسه‌ای که به شکل زندان درآورده بودند دورتر از روستای هشمیز نگه می‌داشتند. پیکر او را میان سنگلاخ‌های جلوی غار پیدا کردند که مقر کوموله بود؛ با سری که جای جای آن شکسته و تراشیده بود. دست و پایش هیچ ناخنی نداشت. ناهید را بعد از شکنجه زیاد زنده به گور کرده بودند.

نام پدر: محمد    نام مادر: سیده زینت بیگم زارعی       تاریخ تولد: 1344/4/4        محل تولد: سنندج، یگان همکاری با سپاه و پیشمرگان انقلاب        محل شهادت: روستای هشمیز کردستان       مزار: تهران-گلزار شهدا بهشت زهرا(س)- قطعه ۲۸ - ردیف ۳۱ - شماره ۱۳

همیشه با حجاب 
ناهید چهار پنج ساله بود. تا سر کوچه هم می‌رفت چادر سرش می‌کرد. گاهی زنبیل کوچکی دستش می‌گرفت. یک بار همسایه جلوی او را گرفت و گفت چادرت رو به من می‌دهی؟ ناهید گفت نه آخه برای تو بزرگه. ناهید با چادر و روسری به مجالس مختلف می‌رفت. حتی به خواهر کوچکترش هم تاکید می‌کرد که حجابش را رعایت کند. 

بازی با بچه‌ها

هر وقت با بچه‌ها بازی می‌کرد، میوه و خوراکی از خانه با خودش می‌برد و بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد تا با آنها بخورد. یک بار پدرش عروسک گران قیمتی سوغاتی آورد آن را به کوچه برد ولی برنگرداند. مادر گفت: چرا عروسک را نیاوردی او گفت به دوستم دادم تا بازی کند. عصر آن روز عروسک را گرفت و گفت دوستم عروسک ندارد. با گریه گفت که بابای من برایم عروسک نمی‌خرد. دلم برای او سوخت. دختر خوبی هست، عروسک خودم را به او دادم و گفتم عروسکم را خراب نکند. او هم با عروسک بازی کرد و به من برگرداند.

 دختر بابا

پدرش زیاد به ماموریت می‌رفت. وقتی می‌آمد، ناهید می‌دوید جلو و او را بغل می‌گرفت و می‌بوسید. حتی وقتی بزرگ شده بود به نحوی ابراز حساسات می‌کرد. پدر می‌گفت تو دیگر بزرگ شده‌ای، این حرکات از تو بعید است، بس کن. ناهید نگاه می‌کرد و می‌خندید. یک بار پدر با خانه تماس گرفت و گفت فردا برمی‌گردم ولی کاری پیش آمد و نتوانست به موقع برسد. از ظهر گذشته بود وقتی به خانه رسید، همه غذا خورده بودند. اما ناهید منتظر مانده بود مادرش اصرار کرد حالا که پدرت دیر کرده ناهارت را بخور او قبول نکرد. پدر آمد و گفت شاید من دیرتر می‌آمدم، چرا غذا نخوردی؟ او بهانه آورد و گفت آن موقع گرسنه نبودم الان با شما غذا می‌خورم. همین کارهایش او را دوست داشتنی‌تر می‌کرد.

روح بندگی

ناهید بیشتر در کلاس‌های قرآنی و اخلاقی شرکت می‌کرد. دختر نمازخوانی بود و به عرفان علاقه داشت. تمام سعیش این بود که نمازش قضا نشود. با وجود این که ضعیف بود روزه می‌گرفت. به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در جلسات قرآن شرکت و قرآن را ختم می‌کرد. خیلی زیبا دعا و قرآن می‌خواند. دلنشین‌ترین جلسه برای او جلسه ختم قرآن بود. آنقدر گریه می‌کرد که دیگر اشکی برایش باقی نمی‌ماند. به پدرش می‌گفت اگر در مورد چیزی ناراحت یا دلتنگ باشم و زیاد گریه کنم چشم‌هایم سرخ می‌شود و سردرد می‌گیرم، ولی هر وقت با خدا راز و نیاز می‌کنم و به درگاه او گریه می‌کنم بعد از آن، اصلاً احساس خستگی سردرد و ناراحتی جسمی ندارم. بلکه خیلی سبک‌تر هستم و احساس آرامش بیشتری دارم.

کتاب خوان

درسش خوب بود و به کتاب علاقه داشت. دوسه روز بعد از پایان امتحانات کتاب غیر درسی دستش می‌گرفت و می‌خواند. می‌گفتیم چقدر کتاب می‌خوانی؟ کمی استراحت کن برای کلاس بالاتر توانایی و آمادگی داشته باشی، می‌گفت به خواندن عادت کردم، اگر کتاب نخوانم انگار چیزی گم کرده ام و حوصله‌ام سر می‌رود.

دانا

دختر آرام و کم حرفی بود ولی در بیان حکایت و احادیث، تلافی می‌کرد. آرزو داشت معلم شود. می‌گفت: می‌خواهم در مورد همه چیز حتی اندکی هم شده بدانم تا اگر از من سوال بپرسند، بتوانم جواب بدهم.

دانش آموز مبارز

 با شروع حرکت‌های انقلابی مردم ایران، ناهید هم با شرکت در راهپیمایی‌ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرار گرفت. در جلسات قرآن از مبارزه با رژیم شاه با دیگران صحبت می‌کرد. سال ۱۳۵۷ به همراه مادرش به تظاهرات رفت و ساواک آنها را شناسایی کرد. می‌خواستند دستگیرشان کنند اما موفق نشدند. ناهید در حیاط خانه شان پشتش را به زن همسایه نشان داد و گفت: ببین این لعنتی‌ها با من چه کرده‌اند. آنقدر با باتوم و شلاق زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت و نمی‌توانست درست بایستد.

امام خمینی

ناهید با دیدن عکس و اعلامیه شهدا غمگین و ناراحت می‌شد. به امام خمینی علاقه زیادی داشت. در روز ۱۲ بهمن که برای اولین بار عکس امام را در تلویزیون نشان دادند با صدای بلند پدر را صدا کرد و گفت: بابا این آقا خمینی است. ناهید دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کن.  همانطور جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درد دل کرد.

روحیه انقلابی

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری‌های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری اش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغاز کرد. شروع این همکاری خشم ضد انقلاب به خصوص گروهک کوموله را که زخم خورده فعالیت‌های انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.

تجربه تلخ

در ۱۵ سالگی خواستگاری برایش آمد و به اجبار نامزد کرد، اما خیلی زود معلوم شد او از اعضای حزب کوموله است و در حین انجام جرم دستگیر و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید خیلی ضربه خورد حرف‌های مردم تمامی نداشت از یک طرف به او می‌گفتند که جاسوس کوموله هستی و از طرف دیگر می‌گفتند تو جاسوس سپاه هستی. از آن به بعد ناهید فقط مطالعه کتاب دینی و خواندن قرآن را در پیش گرفت و مدتی به خانه دایی در شهر دیگری رفت و برگشت. ولی دیگر تنها جایی نمی‌رفت.

دختر کردستان

اوایل زمستان سرد سال ۱۳۶۰ روز دوشنبه به شدت بیمار شد و به درمانگاه میدان آزادی شهر سنندج مراجعه کرد. خواهرش مشغول کار خانه بود و قرار شد ناهید تنها برود و بعد خواهرش خودش را به او برساند. از ساعت برگشتنش خیلی گذشته بود و خانواده نگران شدند. خواهرش دنبالش رفت و بعد از ساعت‌ها پرس و جو پیدایش نکرد. خبری از ناهید نبود! آن موقع پدر ناهید در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها همه جا دنبال او گشت تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می‌شناختند شنید او را آن روز دیدند چهار نفر دوره کرده، به زور سوار مینی بوسی کردند و بردند . بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده‌اش مرتب مورد تهدید قرار می‌گرفتند. افراد ناشناس به خانه آنها می‌فرستادند که اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید بقیه بچه‌هایتان را هم می‌دزدیم به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندانتان را جلوی چشم مادرشان می‌کشیم. زنگ در را می‌زدند و فرار می‌کردند.

به دنبال فرزند

مادر ناهید پسرش علی را باردار بود. بیشتر شهر و روستاهای اطراف را در برف و سرما با پای پیاده یا کرایه قاطر به دنبال ناهید گشت. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان.  او به قیمت جانش همراه خانمی که دنبال پسر پاسدارش می‌گشت به روستاهای مقر کوموله‌ها هم رفت. هر نشانی را سر می‌زد. حتی برخی خبر دروغ می‌دادند و مبلغی می‌گرفتند. چند ماه بعد مادر متوجه شد که در روستای "توریور" دختری زندانی بوده و او را صبح‌ها با طناب بسته و در آبادی می‌گرداندند و اعلام می‌کردند این جاسوس خمینی است!

شکنجه

روستاییان فهمیده بودند ناهید را به روستای" حلوان" بردند. پاسداران هم دنبال ناهید و اسرای دیگر می‌گشتند. روستایی‌ها دیده بودند آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا می‌گرداندند کوموله‌ها به آن دختر نوجوان می‌گفتند اگر اینکه به خمینی توهین کنی آزادت می‌کنیم. مردم روستا که جرات دم زدن نداشتند به وضعیت شکنجه ناهید اعتراض کردند.

شهادت

بیشتر از ۱۱ ماه می‌گذشت. ناهید را در مدرسه‌ای که به شکل زندان درآورده بودند دورتر از روستای هشمیز نگه می‌داشتند. پیکر او را میان سنگلاخ‌های جلوی غار پیدا کردند که مقر کوموله بود؛ با سری که جای جای آن شکسته و تراشیده بود. دست و پایش هیچ ناخنی نداشت. ناهید را بعد از شکنجه زیاد زنده به گور کرده بودند.

از سنندج تا تهران

وقتی پیکر مجروح و بی‌جان ناهید را به شهر سنندج انتقال دادند، مادران شهدا و زنان مسن داخل غسالخانه می‌رفتند می‌گفتند: قابل دیدن نیست. خانم‌های جوان نیایند. زنان با زجه بر سر و سینه می‌زدند او را غسل دادند. از خانواده ناهید خبری نبود. پیکر به سردخانه برده شد. آن روز چهره سیاه گروهک ضد انقلاب برای همه مشخص شد.

 خانواده صلاح ندیدند پیکر ناهید را در سنندج دفن کنند و برای رهایی از آزار و اذیت ضد انقلاب و برخورداری از امنیت اجتماعی، جسد او را برای تدفیندر قطعه ۲۸ بهشت زهرا(س) دفن کردند.

در کنار دختر

مادر ناهید بعد از این دوری دیگر طاقت جدایی نداشت، قصد کرد در تهران بماند اما پدر راضی نشد و ناراحت بود و می‌گفت: تو نتوانستی از دخترمان مراقبت کنی. شایعات زیاد بود. مشاجره بالا گرفت و منجر به جدایی شد. مادر برای امرار معاش با بچه‌های کوچک و وضعیت بد اقتصادی مجبور به کار کردن شد. اما دلخوش بود که دیگر نیاز نیست کوه و دشت و بیابان را دنبال ناهید بگردد. او سال ۱۳۷۸ از دنیا رفت و در بهشت زهرا(س) قطعه ۵۶ ردیف ۱۰۲ شماره ۱۹ برای همیشه به آرامش رسید.

یادگاری

پدر دنبال یادگاری از ناهید بود، به مدرسه رفت، اما همه پرونده‌ها سوخته بود. شمسی، دوست ناهید هم توسط گروهک ضد انقلاب قبل از بوده شدن ناهید در خانه‌شان به رگبار بسته شده بود.

* در این جنگ روایت‌ها خاطره شهیده ناهیده فاتحی، تبلوری از حمایت زنانه در عشق به ولایت است و ستاره نشان هدایت برای مقاومت؛ مثل سمیه در صدر اسلام، مثل مادرمان حضرت زهرا" سلام الله علیها"

 منبع: شماره ۲ مجموعه کتاب زنان آسمانی؛ فاتح هشمیز 

شادی روح امام و شهدا صلوات

 

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <blockquote cite> <cite> <code> <dd> <dl> <dt> <em> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id> <li> <ol start type> <strong> <ul type>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.
چالش امنیتی
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید.
در صورتی که شما یک کاربر واقعی هستید و نه یک ربات، لطفاً به چالش زیر پاسخ دهید.